پری نازپری ناز، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 25 روز سن داره

نی نی های ناز مامان مهشید

تولد 5 سالگی بهارناز مامان به روایت تصویر

      تصویر کیک بهارناز که به خواست خودش صورت کارتون مورد علاقش یعنی توت فرنگی بود . پری ناز خانم فقط دلش می خواست موقع خوردن کیک برسه، همش مواظبش بودیم ناخنک نزنه.   آخرش هم موفق شد کیک خواهرش رو تست کنه، با دست زد تو کیک بهار خانم و فورا شروع کرد به خوردن دستش. بهارناز خانم به صورت حرفه ای کیک رو برش زدن. و حالا نوبت ژست گرفتن عروس خانمه و این هم بهارناز در کنار همکلاسی هاش   ...
29 خرداد 1392

28 خرداد 1382

ده سال گذشت، از روزی که برادر نازنیم رو در سن 28 سالگی از دست دادیم. متاسفانه عمرش به این دنیا نبود و برادر عزیزم در این روز تاریک به خاطر بیماری کلیوی دنیا را به قصد آخرت وداع گفت. برادر عزیزم همیشه به یادت هستم و پس از گذشت ده سال هیچگاه غم از دست دادنت برایم کهنه نشده. خاک سرد نیست، عشق به خانواده و به خصوص برادر عزیزی چون تو ابدیست. امروز حال خوبی ندارم بیش تر از پیش دلتنگت هستم، دوستت داشتم و دارم. بغض گلویم را گرفته تا نگریم خلاص نخواهم شد. با گریستن برای مدتی نا معلوم آرام تر خواهم شد تا دوباره کی غم از دست دادنت ای عزیز ترینم بر قلبم سنگینی کند و باران اشک از چشمانم جاری شود.  فاتحه مع الصلوات ...
28 خرداد 1392

دوشنبه نحس

دیشب تولد خاله فاطمه دوست مامان بود برای جشن رفتیم که ای کاش نرفته بودیم. اولش همه چیز خوب بود بزن و بخون و شادی تا اینکه صدای افتادن یه بچه از پله های خونه خاله اومد و همه دویدن سمت پله ها که متاسفانه متوجه شدم که دختر گلم پریناز جان شما بودی، همه جلوم رو می گرفتن که نبینمت و این بیشتر باعث ترسم شد، گفتم مگه چی شده که نباید ببینمت مردم و زنده شدم تا خاله هات بعد از بررسی کامل بدنت و سر و صورتت دادنت بغل من و گفتن خدا رو شکر سه تا پله بیشتر نبوده و چیزیت نشده، مدام مواظبت بودم و تو اون لحظه ازم آب خواسته بودی و مامان رفته بود از آشپزخونه برات آب بیاره که شما شروع کرده بودی با عروسکت از پله های اتاق خاله بری بالا که عروسکت میره زیر پاتو به ج...
28 خرداد 1392

از هفته گذشته تا این هفته

دخترای مامان هفته پیش در چنین روزی بود که بهمون خبر دادن که خاله زهرا یه دختر ناز و ملوس به دنیا آورده، خیلی دلم می خواد ببینمش اما چه میشه کرد دوری مانع زود دیدن جوجه خاله میشه، اما برنامه هامون که جور شد حتما می ریم دیدنش، مامان جون میگه شبیه آجی ریحانشه و اسمش رو هم گذاشتن هانیه. شما که به دنیا اومدین خاله خیلی خوشحال و هیجان زده بود، زنگ می زد تا از پشت گوشی صدای خنده یا گریتونو بشنوه، منم چند روز پیش صدای گریه جغله رو شنیدم و بیشتر از قبل هوایی شدم. دلم برای مامانی و بابایی هم خیلی تنگ شده، شماها رو دارم و خیلی هم باهاتون خوشبختم اما دلتنگی برای شهرم و خانوادم همیشه همراهمه. تا آخر هفته امیر حسین عمه با سعیده جون میان میدونم که...
28 خرداد 1392

سفر به یاسوج و شیراز

جای همه دوستان خالی، تعطیلات آخر هفته گذشته رو با دوست خانوادگی مون رفتیم یاسوج، چه آبی چه هوایی و چه جاده سرسبز و قشنگی هر چی از جاذبه ها و زیبایی های یاسوج بگم کم گفتم. تعداد زیادی آبشار که من از همه بیشتر مارگون مورد پسندم بود چون واقعا حیرت انگیز بود. اینهم چند تا عکس از شیراز، دلم می خواست از بچه ها عکس بیشتر بزارم، اما اونقدر هیجان داشتن که نمی شد ثابت نگهشون داشت و ازشون عکس گرفت. ...
22 خرداد 1392

آمادگی برای مسافرت

دیروز دخترهای خوشگلمو بردم آرایشگاه فائزه جون موهاشونو مرتب کردم. بهارکم خیلی خوشگل شد، موهاشو خرد کردیم و سشوار کشیدیم فرشته خانم چشمهای خوشگلش بیشتر از قبل جلوه کرد موهاش که کوتاه و خلوت میشه صورتش بیشتر از قبل خودشو نشون میده البته در مورد پری ناز هم همینطوره با این تفاوت که پری جوجه با مرتب کردن موهاش شبیه پسر کوچولوهای خیلی خوشجل می شه. دختر دایی هام عاشق دختر کوچولوهای من هستن، یکی شون که آرایشگره موهاشونو درست کرد اون یکی هم که خیاطی بلده براشون لباس های خوشگل دوخت. فرشته خانم ها نه موقع اصلاح نه زمان پرو لباس یک دقیقه هم آروم نبودن و همش داشتن ورجه وورجه می کردن. موقع پرو لباس اونقدر بامزه شده بودن که نگو. خلاصه از بعد از ظه...
9 خرداد 1392

شب یلدا تولد دختر ناز مامان پری ناز خانم

شب یلدا برای ما یکی از مهمترین روزهای زندگیمونه نه فقط به این خاطر که بزرگترین شب ساله، چون خاطره های خوب و شیرینی از این روز داریم. سال ١٣٨٥ بود که بابا مهدی در بلندترین شب سال به خواستگاری مامانی اومد و طولانی ترین صحبت شب خواستگاری مامانی با جناب آقای خواستگار بود که ٣ ساعتی شد، اونقدر حرف زدیم و زدیم تا سعیده جون زن دایی علی رو فرستادن دنبالمون که بیاید شام بخورید اگه خواستید دوباره برید، وقتی برگشتیم پیش جمع همه زدن زیر خنده که شما دفعه اول اینقدر صحبت کردید خدا رحم کنه به دفعات بعد. شب خیلی قشنگی بود بالاخره از یه آقا پسر با شخصیت، مودب با کلاس خوشم اومده بود جوری که خودمم باورم نمی شد.بابایی یه کت سرمه ای خوش دوخت ...
9 خرداد 1392

چی بگم از دخترای مامان

یه دفعه دلم خواست از دخترای مامان بگم که دارن با سرعت ١٠٠٠ تا بزرگ میشن و هر روز شیطون تر و ناقلا تر از دیروز. پری ناز که خیلی بلا شده، بیچاره بهارکم از دستش عاصی شده، بچم جرات انجام هیچ کاری رو در حضور پری خانم نداره. لباس عوض کنه لباس می خواد، غذا بخوره غذا می خواد، نقاشی کنه نقاشی می خواد، البته همه چیز به همین راحتی ای که می نویسم هم نیست همه چیز و همه کارش شده با داد و جیغ و پر رویی. صبح ها از همه زودتر بیدار میشه میاد یه لگد جانانه به من یا باباش میزنه و میگه زو باش گذا می خوام، اوما می خوام ترجمش میشه زودباش غذا می خوام خرما می خوام. اگر بلند نشیم و سریع به فرمایشات جغله خانم رسیدگی نکنیم کلاهمون پسه معرکست. جوجه طلا اونق...
7 خرداد 1392

سفر ناگهانی به اصفهان

روز پنجشنبه ٢٢ فروردین حدود ساعت ٩ شب بود که بابا مهدی تماس گرفت و ازم خواست تا لوازم سفر رو آماده کنم، من که خیلی شوکه بودم و همیشه آماده شدنم برای مسافرت و بستن ساک ها ٣-٢ روز وقت می برد با سرعتی که حتی خودم هم باورم نمی شد وسایل و لوازم مورد نیاز رو آماده کردم و منتظر اومدن بابایی از مغازه شدم. بابا جون که اومد با دیدن سرعت عمل من شک زده شد و باورش نمی شد که همه چیز آمادست. ازش پرسیدم اتفاقی افتاده آخه چرا یکدفعه تصمیم گرفته بریم اصفهان، گفت دخترای گلم نوروز امثال وقتی اکثر مردم در سفر بودن و داشتن خوش می گذروندن مجبور شدن به خاطر کار من تمام تعطیلیشون رو تو شهر خودمون سپری کنن و حالا دیگه نوبت مسافرت ماست. صبح روز جمعه راه ...
5 خرداد 1392